تبليغاتX
دست نوشته ها

دست نوشته ها

هستم پس می نویسم و چون می نویسم پس هستم

مسعود تیزی و سال نو مبارک

یکم کوتاه بود با دندونای رو به جلو و موهای کم پشت و یه خمیدگی نا فرم پشت کمرش که نمی شد بهش گفت قوز ولی تو چشم بود مخصوصا وقتی اون لباس های دکلته اش و می پوشید و قصد داشت دلبری کنه . دلبری !! اونم از کی . از محمود چار چشم. هیچکی نمی دونست چرا محمود همچی زنی گرفته بود ولی خودش می گفت واس خاطر اینکه هرجورم بزک دوزک کنه مردا نیگاش نمی کنن. زن زشت یه صاحاب داره و زن خوشگل تا دلت بخواد . این تقریبا جمله محمود چار چشم بود که می شد بعد از دیدن هر زنی مخصوصا تر گل ور گلش در حالی که داشت چار چشمی می خوردش به زبون می آورد.محمود بچه اش نمی شد ولی زنش اصلا حرفشم نمی زد چون غیر محمود کدوم دیونه ای اون و می گرفت.

یه بعدازظهر زمستونی از اونا که غروب نشده هوا می شد ظلمات. یکی هی می کوفت به در . محمودم تازه از سر کار اومده بود. داشت لب حوض به سر و صورتش یه آبی می زد. یه عربده زد که ، اووووووی کیه؟ درو از جا کندی. تلو تلو خوران در حالی که کفشاش با پاش جفت و جور نشده بود رفت دم در . نیم ساعت بعد یالله یالله گویان اومد تو . فریده از لا پرده پنج دری یه نیگاه تو حیاط انداخت . شناختش مسعود تیزی بود رفیق شفیق محمود. که ده سالی بود رفت بود حبس واسه خاطر شرکت در قتل. والا مردم اینجوری می گفتن.اون که ندیده بود. فقط شنفته بود. ولی هربار اون وختا به محمود چیزی گفته بود . محمود داد و بیداد را انداخته بود که مسعود کارش درسته. قضیه ناموسه شوخی نیست .پاش برسه باس واسش خون بریزی. و بعد اونم دیگه فریده حرف نمی زد.

حالا مسعود تیزی اینجا بود با یه قیافه داغون .تو حیاط خونه فریده و داشت به سر صورتش یه آبی می زد. محمود یالله یالله گویان دعوتش کرد تو اتاق .نیم ساعت بعد فریده با یه لیوان شربت خاکشیر اومد تو اتاق. مسعود تیزی یه سلام آبجی گفت و یه نگاه تند و تیز به فریده انداخت که تا مهره آخر ستون فقرات فریده سوخت. ولی محمود هیچی نفهمید.

یه دو روزی خونشون موند و سر سفرشون نشست و تو این مدت فریده جن بود ومسعود بسم الله. تا اینکه رفت. فریده یه نفس راحت کشید .

یه ماه قبل عید . فریده به عادت همیشگی خونه رو ریخت بیرون واسه خونه تکونی . مشغول بشور و بساب و رُفت و روب خونه شد . یه روز ظهر یه  هفته مونده به عید یکی داشت دق الباب می کرد . فریده خونه تنها بود. پاچه ها شلوارشم زده بود بالا و داشت تو تشت لباس می شست.وقتی صدا در و شنید تند تند پاچه هاشو کشید پایین و با همون سر و وضع یه چادر انداخت رو سرش . رفت دم در از پشت در گفت کیه . صدا گفت مسعودم. یهو ترس ورش داشت . تمام تنش لرزید . نمی دونست چرا با دستپاچگی گفت . آقا محمود خونه نیست. عصر بیاین و سرش و انداخت پایین که بره سمت حیاط که باز صدا گفت . فریده خانوم با خودتون کار داشتم.با ترس جواب داد با من؟ صدا گفت. فقط یه لحظه در و باز کنید یه چیزایی هست که خوش دارم شما هم بدونید..فریده با ترس و لرز لا در و وا کرد و گفت بفرمایید . امرتون ؟ مسعود یه نیگاه به امتداد دو طرف کوچه ای که درش بود کرد و گفت . اینجا که نمیشه باید بیام تو.فریده گفت. آخه ... . مسعود یه آن خودش و انداخت اونور در و روبروی فریده ایستاد. همینجوری که چشم تو چشم فریده داشت درم محکم بست و قفلش کرد. فریده از ترس نفسش بند اومده بود. مسعود رو کرد بهش و گفت. عجوزه هوس کردم بات بخوابم و چاقوش و در آورده و گذاشت زیر گلوش و زیر گوشش گفت آروم و بی صدا برو تو اتاق. و خودش و از پشت چسبوند به فریده .فریده  از اینکه دست مسعود روی تنش بود ترسیده بود .و هرم نفسهاشو رو پوستش حالش و بهم می زد. 

دم در اتاق بودند . فریده تمام این مدت هرچی ذکر و دعا از بچگیش و از مش ملا رحمت ، دعا نویس محل بلد بود و بلغور کرد ولی انگار نه انگار .دست خدا جایی بند بوده فعلا حواسش به فریده نیست. مسعود هلش داد تو اتاق و پاشو گذاشت رو سینه اش و زل زد تو چشاش .کم مونده بود دیگه نفسش بالا نیاد .زبونش که بند اومده بود. با چشاش التماسش می کرد. مسعود چاقو رو برد سمت چشاش و گفت نطقت در بیاد همینجا نفست و می گیرم و سرت و گوش تا گوش می برم. می دونی که به من می گن مسعود تیزی !!پاش و از رو سینه فریده ورداشت یه دور تو اتاق زد و زیر لب شروع کرد فحش دادن به تمام کس و کار محمود. فریده داشت گلوش و می مالید و تمرین نفس کشیدن می کرد. یهو آروم لب وا کرد و گفت. چرا اینجوری می کنی مسعود خان؟ شما که با محمود خیلی جور بودین؟ مسعود مثل اینکه اصلا صداش و نشنیده باشه . برگشت طرفش و گفت می دونه شوهرت من و انداخت گوشه زندان؟ فریده بهت زده گفت. محمود؟ ولی شما که واس خاطر ... . ولی مثل اینکه جرات نداشته باشه حرفش و قورت داد. مسعود تند برگشت طرفش و کفت واسه خاطر کشتن زنم رفتم زندان؟ آخه زنیکه خرفت فک نکردی چرا فقط ده سال من و اون تو نگه داشتن و اعدامم نکردن. فریده زل زده بود به دهن مسعود.

یه شب که تو تعمیرگاه دستم بند بود و دیرتر از معمول تعمیرگاه و بستم وقتی رسیدم خونه ساعت از ده و نیم گذشته بود ولی مریم همیشه واس خاطرم بیدار می موند . تو اون چهار ماهی که آورده بودمش خونم نشده بود یه شب بی من غذا بخوره . وقتی رسیدم به عادت همیشه نیمد جلوم . صداش کردم. باز جواب نداد. فک کردم قهر کرده. ولی اون از این قرتی بازی ها در نمی آورد که. خونمون دو تا اتاق داشت . وارد اتاق دویم که شدم. تا نیم ساعت بعد خشکم زده بود. خودش و از سقف آویزون کرده بود. ماه پیشونی من صورتش کبوده کبود شده بود و  لباش سیاهه سیاه. وقتی از زنش حرف می زد اشک می ریخت . یه کاغذ واسم گذاشته بود که توش نوشته بود محمود باش چیکار کرده وازم خواسته بود زندگیم و بکنم. با عصبانیت با چشمای از حدقه در اومده رو کرد به فریبا و گفت. زندگی؟ بعد از اون من و به جرم قتل زنم و بچه تو شکمش گرفتن ولی چون ردی نتونستن پیدا کنند برام ده سال بریدن .تو تمام این ده سال نقشه قتل محمود و می کشیدم ولی بعد که تو رو دیدم خواستم زجر کشش کنم. صبر می کنم هر وقت اومد . جلوش با تو همخوابگی می کنم. اگه نمی خوای بهش صدمه ای بزنم نباید جیکت در بیاد.فهمیدی عجوزه؟

چهار روز بعد بدلیل بوی گندی که از خونه محمود چار چشم به مشام می رسید همسایه ها در و شکستن و وارد شدن و جسد مسعود و در حالی که خودش و دار زده بود تویه یکی از اتاق ها و جسم نیمه جون فریبا و محمود و در اتاق دیگری پیدا کردند.نه ما بعد از این ماجرا فریده صاحب یه دختر چشم عسلی شد و محمود دیوانه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 16:14  توسط نازنین  | 

چیزی به نام زندگی


زندگی آه و دمی است

که از آن بی خبرم و نگاهیست که به فردا وصله پیله شده است

و دلیلی است برای چشم بر هم زدنم

و هوایی که در آن مشغولم

و زمانیست که از پس شنبه ای می آید

من نگاهم را جمعه ها به افق می دوزم

و دلم را برای هفته ای که می آید رفو می کنم

و شبها خواب ها می بینم زیر لحاف چل تکه ام

صبحا نفسی از دم او می گیرم و چه زود به خودش باز پسش می بخشم

گاه صبحها او چنان خشمگین است که سر کارم دیر خواهم رسید

یا چنان کم دقت که یادم می رود دستی را بکشم وقت رانندگی

یادم است دیروز مهربان بود – زیبا شده بود _ صبح بی دغدغه ای داشتم

و تمام کارهایم چه زیبا به سرانجام رسید

زندگی بال وپر کفتر همسایه است که مدام آنها را بر هم می زند

و چه خوب است که نمی داند پسر همسایه ناز بالش را چیده .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 16:59  توسط نازنین  | 

جنون

ساعت سه صبح و نشون میداد که در روی پاشنه چرخید و ذره ای نور به درون اتاق پرتاب شد. قبل از ورودش به اتاق علی  به هیچ چیز نمی تونست فکر کنه . بعد از ورودش فقط علی رو می دید با سر و صداهایی که تو اتاقش راه انداخته بود علی بیدار شد تو تاریکی هم اونو شناخت .

عمو جون چیزی شده؟ چرا اونجا وایسادی؟ مریضی؟

عمو علی دستش و برد سمت چراغ خوابش و در یه نیمه روشنی اتاق فهمید که سارا کمربند لباس خوابش و باز کرده و عریانه ، ترسید که اتفاقی براش افتاده باشه. خودش و به سرعت به سمتش پرت کرد وقتی بهش رسید متوجه برق چشمان سارا نشد و بی معطلی لباس خوابش و دورش پیچید و خواست بغلش کنه که سارا دستاش و دوره گردنش حلقه کرد و روی پنجه پا ایستاد و لبخند شیطانیش و به لب آورد . و دستش و به آرومی لای موهای علی بازی داد . علی نفسش بالا نمی یومد . متوجه منظور سارا نمی شد. خشکش زده بود. فقط فکر می کرد حالش خوب نیست ولی وقتی سارا لبش و به لب علی چسبوند متوجه موضوع شد. علی پسر بیست و پنج ساله خوش تیپ و جذابی بود که دختر های زیادی دورو برش می پلکیدن ورابطه اش با برادرزاده اش ، سارا هم خیلی خوب بود. ولی هیچ وقت به چشم بد به سارا نگاه نکرده بود. ولی برعکس علی، سارا دختر پانزده ساله ای بود که هیچ دوستی از جنس مخالف نداشت و همیشه خودش و با علی سرگرم می کرد.

علی پاسخ بوسه سارا رو نداد. سارا دستش و به سمت پایین تنه علی برد . علی اون و از خودش دور کرد و با خشم بهش نگاه کرد و با نیمه فریادی که نمی خواست کسی متوجه اون باشه گفت دختر احمق معلومه داری چه غلطی می کنی؟

سارا بی پرده گفت ، می خوام امشب و با تو صبح کنم.و در همون لحظه چیزی شبیه صاعقه صورتش و بوسید. و سارا خندید.

علی ناتوان شده بود. شروع کرد داد و بیداد کردن و مواخذه کردن سارا که این کارا و رفتارا چیه؟ صورتش از عصبانیت سرخ شده بود .

سارا مثل دیوانه ها می خندید . بعضی وقتا آروم میشد و می گفت عمو علی من قد ستاره یا شبنم یا اون یکی دوست دخترت که دو شب پیش آوردیش خونه و منم مامان اینا رو اسه خاطر تو بردم بیرون خوشگل نیستم. پاشد وایساد و لباس خوابش و در آورد لخت لخت بود. ببین چه اندامی دارم. رو سینه هاش دست کشید و روی شکمش،مثل اینکه می خواست بهش ثابت کنه معرکس دستش و گذاشت روی باسنش . علی روش و بر گردوند پاشد تا لباسشو تنش کنه ولی اون نمی ذاشت و مقاومت می کرد. بالاخره علی بهش اجازه داد بیاد تو آغوشش فکر کرد اگر با آرامش باهاش حرف بزنه اون بفهمه و آروم بشه . اون و تو آغوش کشید و دستاش و برد تو موهاش و با آرومی شروع کرد باهاش حرف زدن. که می خواد با یه دختر که تازه باش آشنا شده اونی که دو شب پیش اینجا بود ازدواج کنه و اینکه اونا عمو و برادرزاده اند و نمی تونن عاشق و معشوق هم باشن و از این قبیل حرف ها . نزدیکای شش صبح بود که بنظر اومد سارا آروم شده و علی لباس خوابش و تنش کرد و اونو تا اتاق خوابش برد و خودش به اتاقش برگشت .

سارا صبح برای رفتن به مدرسه بهونه آورده بود . مادرش حدودای ساعت ده اومد پشت در اتاقش ولی هرچقدر صداش کرد جوابی نشنید به زور در اتاق و باز کرد و سارا رو در حالی که لب پنجره اتاقش نشسته بود و به بیرون زل زده بود پیدا کرد . رفت لب پنجره گفت دختر کی و دید می زنی که جواب من و نمیدی و یه سرک بیرون کشید و دید علی با یکی از دوستاش حرف می زنه. با نیشخند گفت از دوست عموت خوشت میاد؟ پسر خوبیه ولی تو هنوز یکم زودته و بازوی سارا رو گرفت و اونو برد تا صبحانه بخوره.

شب موقع خواب علی به پدر سارا گفت که صبح نمیره دانشگاه و لازم نیست اونو بیدار کنن و اگه زن داداش می تونه حدودای ساعت ده اونو صدا کنه چون جایی کار داره.

فردا صبح سارا از همیشه خوشحالتر بود . با سرزندگی خاصی صبحانه اش و خورد و همه اش سر میز صبحانه می خندید. ساعت حدودا ده بود که مادر سارا رفت پشت در اتاق علی تا اونو صدا کنه ولی هرچی صداش کرد جواب نداد . پس بیخیال شد.علی تا فردا صبح از اتاقش بیرون نیمد و سارا تمام این مدت خوشحال بود .تا صبح اونروز که پدر سارا بزور وارد اتاق علی شد و جسد اون و غرق خون روی تختش پیدا کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 20:25  توسط نازنین  | 

زمان رفتن

قدم های کوتاه و عریان و بی خیال ، بی ترس از سرما از سوز از درد، قدم های استوار ،قدم های بی حرف بی حدیث و فردایی که دیگر نیست و زمان در رقص و در عبور و هوهوی باد و سکوتی که او را فرا می خواند او را برای رفتن برای نماندن برای دلبریدن، دل نبستن و به انتظار دیگر ننشستن صدا می زند.فردا زمانی که او را بیابن چتری خواهند دید که امید نا امید دختری در تمام یک شب برفیست ...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:8  توسط نازنین  | 

... و خدا انسان را آفرید

... و خدا انسان را آفرید

و از آن پس زمین را

درختان سر سبز را

رودهای جاری را و کوه های سر به فلک کشیده را

و فرمان داد زندگی کنید و عشق بورزید

دوست بدارید تا دوست داشته شوید

مهربانانه رفتار کنید تا شما را مهربانی کنند

و خدا انسان را پرچمدار مهر آفرید و علمدار دوستی و پاسدار حقیقت

و او بی وفایی کرد ...

                                                                      و گناه آغاز شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 15:45  توسط نازنین  |